تبليغاتX
۞ Ĝąmě ǿνεя ۞


۞ Ĝąmě ǿνεя ۞

در فلسفه وفا چنين آمده است ، دل وقف شکستن است ، بيهوده نرنج . . .

۲۵  مبارک
نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط game over| |

روز محشر   ز من پرسید رب جلی

                             گفت تو غرق گناهی؟ گفتمش یا رب بلی

گفت پس چرا اتش نمی گیرد جان و تنت

                          گفتمش چون حک نمودم(((روی فلبــــــم))) یا علی

عید غدیر علــــــــــــــــی بر عاشقانش مبارک

نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط game over| |

سلام

یه وقتایی سکوت  خیلی خوبه و بهترین جواب

ولی یه وقتایی ساکت باشی بهت  هرچی می خوان میگن

من تا حالا ساکت بودم  هرکی هرچی گفت  فقط  گوش دادم

با زندگیم  بازی شد چیزی نگفتم

 

ولی با اینکه دلم از سنگه  شکست اونم از یه گل زیبا خوشبو  سفید  رنگ که خودتون می دونید منظورم چیه

اره من بازندم  تو بازی عشق  ای کاش  اینم مثل  بازی کامپیوتری می شد دوباره از اول  شروع  کرد  کاش کاش و ای ............

دلیل اینکه من اینارو  گفتم   این که  یسری تهمت هایی بهم زده شد

من سعی  کردم  دفاع کنم  چون نمی خوام  هوییت و آبرومم  مثل  عشقم   نره

هر چند برا ی عشق باید  فدا شد

ولی از قولی دوستی  (( اگه دیدی  عشق  برسون  سلام  مارو  بهش))

اینم  برا کسی که تهمت به من میزنه 

خداوند در سوره نساء آیه 211 قرآن می فرماید:

 «مَن یَكْسِب خَطِیئَةً أَوْ إِثماً ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بهْتَناً وَ إِثْماً مُّبِیناً،

 

قربون  خدا برم با اینکه  اینقدر  اذیتش می کنم  باز  دوسم داره  و هیچ منت  سرم نمیزاره

 

اینم  جمله  در  جواب  کسی  میگم  که بهم  گفت  مغروری

هر گاه دچار غرور شدي به حباب فکر کن 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط game over| |

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.
گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»
داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»
نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 11:38 بعد از ظهر توسط game over| |

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم

. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.

 آنگاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید

تو ر ا با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذ اشت و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!



نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط game over| |

هميشه کسايي بودن که بهم مي گفتن چرا تو عشق نداري؟هميشه بودن کسايي که که بهم بگن عشق يعني زندگي ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نکردي

ولي .......

بهم نگفتن اگه اسير يکي بشي دلت ميسوزه......

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن ...

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشي

بهم نگفتن ممکنه يه روز بزاره بره ...

بهم نگفتن تو پشت سرش اشک ميريزي ولي اون بي اعتنا مي ره......

نگفتن تو ديوونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه ....

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط game over| |

چه ارزان است در اين دنيا فروختن قلبي تنها

چه ارزان است در اين دنيا حراج دلها

قيمت عشق را ميداني؟

چه ارزان است در اين دنيا به يک لبخند فريفتن

چه ارزان است در اين دنيا به يک دل خنديدن

قيمت عشق را ميداني؟

چه ارزان است در اين دنيا روح را آزردن

چه ارزان است در اين دنيا جان را طلب کردن

قيمت عشق را ميداني؟

چه ارزان است دراين دنيا به عشق خنديدن

چه ارزان است در اين دنيا به عشق فريفتن

قيمت عشق را ميداني؟

چه ارزان است در اين دنيا ،دنيايي  بودن

چه ارزان است در اين دنيا، دنيايي گسيختن

قيمت عشق را ميداني؟

چه ارزان است در اين دنيا حراج عشق کردن

چه ارزان است در اين دنيا تاراج دل کردن

قيمت عشق را ميداني؟

چه ارزان است در اين دنيا دلي  شکستن

چه ارزان است در اين دنيا دل بريدن

قيمت عشق را ميداني؟

ميداني؟...........

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط game over| |

--خوشبختي يعني هماهنگي با حوادث روزگار.

--داشتن پشتكار ، تفاوت ظريف بين شكست و كاميابي است.

--وقتي آنچه داريم مي بخشيم ، آنچه نيازمند آنيم دريافت خواهيم كرد.

-- مرگ مهم نیست خوشبخت نبودن از مرگ بدتر است .

--وقتی در زندگی به داشتنی های خود فکر می کنیم خود را خوشبخت

   و زمانی که به نداشته می اندیشیم خود را بدبخت حس می کنیم .

   پس خوشبختی ما در تصور خود ماست.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 3 آذر1388ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط game over| |

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست

        آواره شدن ,حکايت سختي نيست

   از پاکي اشکهاي خود فهميدم

           لبخند هميشه راز خوشبختي نيست....

 

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط game over| |

کوچک باش و عاشق

که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را

بگذار عشق خاصیت تو باشد

              نه رابطه خاص با کسی

موفقیت پیش رفتن است

                 نه به نقطه پایان رسیدن

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی

یا دریای بیکران . . .

زلال که باشی آسمان در توست . . .

 



 
نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط game over| |

فراموشم نخواهی کرد
                         می دانم
کسی همچون مرا هرگز نخواهی يافت
                                                 می دانم
کسی را که تو را تنها برای آنچه بودی
           دوستت می داشت
کسی را که تو را
          بی قيد و قانون دوستت می داشت
و
می دانم
 که آهنگِ طپش های دلم را

در دلی ديگر
      نه... هرگز!

            در دلی ديگر... نخواهی يافت!....

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط game over| |

جای خالیت سرد بود در کنارم

دستهای گرمت نبودند در انتظارم

 درمیان دفتر خاطراتم هیچ نبود از تو حرفی

در ان عکس یادگاری

لبخند تو , نداشت رنگی

در حاشیه جاده های زندگی

نبود مسافری , همراه یا چشم به راهم

اسمان دلم پوشیده بود از ابر سیاهی

زمین زیر پایم بود تشنه قطره ابی

چون کودکی که در انتظار دیدنت پیر میشد

 ایستاده بودم در  چشم به راهی

نفس از برای امدنت دیر میکرد

ضربه های تند قلبم , دل را , بیشتر اسیر میکرد

چند قدمی بیشتر نمانده از ان همه بیقراری

منتظرت می مانم , تا از دور بیایی

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط game over| |

 

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟

فقط میگه: تو مال منی.

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟

فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی.

عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟

فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیافته.

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟

فقط میگه: همیشه با منی.

عشق نمی پرسه دوستم داری؟

فقط میگه: دوستت دارم!

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط game over| |

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمی كردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و  گنجشك  كلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشی  ،  شده كارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو كه  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشكیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر كردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذركردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم كه تو می دونی،سرخاك

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط game over| |

سلام

 خدمت تمام دوستان

ممنون از تمام دوستانی که نظر میدن

امروز می خوام تولد کسی تبریک بگم که  هنوز عشقمه

با اینکه دیگه در کنارم نیست ولی برای من جاش همیشه تو قلبمه و روزه تولدش مهمترین اتفاق تو زندگیمه

 اسمش مریم همون مریم زلزله معروف شاید بشناسید

۱۹مهر تولدشه که همینجا بهش تبریک میگم

درسته دلمو شکوند ولی ۱۰۰۰ بار گفتم بازم میگم دلم فدای یه تار موش 

امروز یه پی ام برام گذاشته بود گفتم بهتره اینجا بزارم که خودتون قضاوت کنید

Maryam ***: bebin nemikham dige hich asari az asaret too zendegim bashe
Maryam ***: na cloobam 
Maryam ***: na webamna idim
 Maryam ***: vase man mordi
 Maryam ***: dige nabinamet
 Maryam ***: jenaze

منم همینجا قول میدم دیگه اثری ازم نباشه و با دوست جدیدش راحت باشه که کسی نفهمه یه روزی دستش تو دستام بود و با نگاهش قلبو اسیر خودش کرد ولی رفت !

انشالله کسانی که عاشقن به عشقشون برسند و هیچ کس مثل من حسرت عشق تو دل شکستش نمونه که حسرت یکی از دردهای بزرگ روزگار بی وفاست

بازم میگم مریمم تولدت مبارک

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 6:50 قبل از ظهر توسط game over| |

به چشمانم آموختم جز شادیها چیز دیگری را نبیند

 

اما غافل از این بودم که این چشم ها

به من خیانت خواهد کرد

و در مقابل غمها و تاریکی ها مرا تنها خواهند گذاشت

 

به خود گفته بودم زندگی را دگرگون خواهم کرد

 

تمام غمها و سیاهی ها را به دست فراموشی خواهم سپرد

 

و آنها را در بستر زمان دفن خواهم کرد

 

اما غافل بودم و ندانستم زندگی بازیگریست

 

که آهنگ او هر لحظه تغییر میکند

 

حال من مانده ام و تنهایی و یک دنیای غم و اندوه

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط game over| |

باز برمیگردم به تنهای ام

 

به آن اتاق زیبای تنهایی

 

به آن خلوتگاه همیشگی ام

 

در اتاقم قدم می گذارم به دوران کودکی

 

چه زیبا بود و دوست داشتنی

 

کودکی هر چه بود

 

پاک بود و بی ریا

 

اینک زمان زمان کودکی ایست

 

باید کودک بود و زندگی کرد

 

زندگی را فهمید زندگی را چشید

 

همیشه دوست دارم بر گردم و کودکی باشم

 

ولی هیچ وقت همه چیز بر وفق مراد نخواهد بود

 

از اتاق و از تنهایی ام کمک می جویم

 

تنهایی ام می گوید

 

دیوانه باش و دیوانه وار زندگی کن

 

تنها دیونه است که روح آرامش را میبیند

 

همین و بس

 

دیوانه یک مشکل دارد آن هم دیوانگی

 

و دغدغه نگاه ترحم آمیز

 

اما تو هزاران مشکل داری

 

دیوانه باش و دیوانه بمان و دوانه وار هم بمیر

 

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط game over| |

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا كن

از من گريز تا تو هم در بلا نيفتی

بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن

ماييم و آب ديده در كنج غم خزيده

بر آب ديده ما صد جاي آسيا كن

خيره كشي است ما را دارد دلي چو خارا

بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن

برشاه خوبرويان واجب وفا نباشد

اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن

درديست غير مردن كانرا دوا نباشد

پس من چگونه گويم كين درد رادواكن

در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم

با دست اشارتم كرد كه عزم سوي ما كن

گر ا‍‍ژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق اين زمرد هين دفع اژدها كن

نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط game over| |

                                         

چی بگم که آدما یه ذره مهربون بشن؟

               کینه رو دور بریزن همدل و همزبون بشن

هواس هیچ کسی نیست که عمرا داره میگذره

                     اعتبار عاشقی لحظه به لحظه کمتره

جمله (دوستت دارم)با وسوسه برابره

                       چی بگم که آبروی آدمها رو نبره؟

خوب و بد قاطی شده.دروغ مثل حقیقته

                        یه رفیق با مرام پیدا کنی غنیمته

دلای ساده و صاف می شکنه زیر دست و پا

                         خیلی سخته نمیدونی به خدا 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط game over| |

ای عشق

تو خونبهای حلاج شدی

                        هر فتنه ز ره رسید آمار شدی

یه روز به نام دین.به دارت میدن

                      یک روز به نام کفر تاراج شدی

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط game over| |


Design By : Night Skin